![]() |
![]() |
|
| پروانگی ام سوخته است/دیگر شعله نخواهم کشید |
|
مدتها بود وبلاگی نخوانده بودم. مدتها بود شعر تازه ای نگفته بودم. مدت ها بود رها نیاندیشیده بودم . اما این روز دارم تازه می شوم. دارد یادم میاید زبان مادری ام را و شاعرانگی ام را. مدتها بود ذهنم را سیگنال های فشار خون و غیره پر کرده بود. اینکه چرا کالمن فیلتر اینجا جواب نمی دهد. اینکه چرا برنامه ام کار نمی کند. اینکه... من به دنبال جهانی هستم که درآن هر کسی فقط و فقط برای آنچه عشق می ورزد وقت بگذارد. می دانم گاه انتخاب سخت می شود. اما چه می شود کرد. اگر از کارت لذت نبری از خودت راضی نخواهی بود. امروز هوا آفتابی بود اگر جه کمی سرد و من از سر خوشی لبریز. باشد که بازگردم به نوشتن دوباره از خودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:35 توسط پروانه |
|
|
مدت هاست دست به قلم نبرده ام یا به بیانی دیگر جمله ای از درون برآمده را ننوشته ام. مدت هاست به گونه ای دیگر زندگی می کنم و گاه به گاه دلم برای خود قدیمی ام تنگ می شود. خود قدیمی ام که ساده بود و پر سر و صدا. حالا دوباره بی حوصله گی ام را با خودم به پشت میز می برم و غصه می خورم چرا همیشه شاد نیستم و بی خیال مثل های و هوی باد نیستم. دلم گرفته از خودم و اینکه هیچ وقت خسته نیستم و اینکه هیچ وقت رو به قبله ی دلم نشسته نیستم. هنر مرا جدا نکرده از خودش ولی من از هنر رها شدم و این کنار مانده شعر تازه هم نگفته ام. من این وسط دلم برای یک نفر مدام تنگ می شود. بیا دوباره خنده ی مرا بیاور از کنار صندلی. تو مثل یک فرشته ای.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:15 توسط پروانه |
|
|
حالت که خوب باشد همه کار می شود کرد. می شود تمام روز را بروی دانشگاه اما باز هم شب که بر می گردی بوی قرمه سبزی ات خانه را پر کند. می شود کتاب تازه ات را تمام کنی در حالی که دو تا مقاله ی جدید هم خوانده ای. من هرروز زرد شدن برگهای درخت روبروی پنجره را با تمام وجود احساس می کنم. حال گلدان های عزیزم بد نیست. هنوز شعری برای گفتن ندارم. دارم قافیه های درونم را پیدا می کنم. تمام ردیف هایم خالی شده است. جدول مرا چه کسی حل خواهد کرد؟!! دیشب خیلی سرد بود. امروز هم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:55 توسط پروانه |
|
|
کلافه که می شوم، هی راه می روم؛ هی راه می روم.... اما با تو راه نمی آیم؟!! ...... امروز صبح که تو را راه می انداختم دلم گرفت: سر ِمن را به راه بیاور! تا هنوز راهی نشده ای.... پُر بی راه هم نگفته بود: "من دلم می خواهد بچه ی مان را از سر راه بیاوریم که اینقدر دل من برایش هزار راه نرود هر روز تمام راه خانه تا مدرسه، مدرسه تا خانه." امروز که تو را راه می انداختم.... -با آن پیراهن راه راه که قدم را کشیده تر کند- این هم کوله ی توی راهی ات. با من راه بیا! من با تو تا ماه می آیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط پروانه |
|
|
بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد. لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود.
که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست.... برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود.
"یَحولُ بین تو و قلب تو!"* مگر که دلت به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود.
که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی و چسب قرمز رویش " شکستنی!" بشود.
أ َعوذ ُمِن "مَنِِ"آن روی سکه ات، برخیز! که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود.
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار! شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!!!
*واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه. 19/اردی بهشت/ 1378 Southampton |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:41 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.... |
|
RSS
|